|
گذر از معنا
|
|||
|
تازه ترین فصل شکفتن را با تو تجربه می کند٬ این قلب بی جوانه ی پر التهاب خشک! رویشی می خواهم به رنگ طراوت یک خطاب گرم! رویشی می خواهم به رنگ شرم گیسو بعد از بوسه ی باد!
به این آواز ،تداوم یك سكوت را مى بخشم
و روى بستر احساس مدتى جارى خواهم شد مدتى به وسعت ابدیت... آخ که ای کاش می دونستی ، وقتی بعد نیم ساعت بی وقفه حرف زدنت، اینجوری تو چشام زل می زنی !! که اینگار فهمیدی که تا حالا داشتی با دیوار حرف می زدی، چی تو اون ذهن به قول تو ، غیر قابل پیش بینی من می گذشته! حالا باز گیرم بیار و شروع کن از گفتن کلماتی که برای من دیگه بی رنگ شدن و اینگار ازشون عبور کردم ... داد می زنی ،مشت می کوبی رو میز و شاهرگت که نشون می ده از دستم به ستوه اومدی ، می زنه بیرون! د آخه تو چه می دونی ! وقتی میشینی و به قول خودت منو تحلیل می کنی و حرص می خوری از اینکه با بقیه طوری رفتار کردم که کاری به کارم نداشته باشن تا راحت تو لاک خودم بخزم ،این سماجت تو رو بعد از این که از دست خیلی از دوستام ،راحت تر از اونی که فکر می کردم،راحت شدم ،تحسین می کنم و خوشحالم از اینکه اینقدر برات ارزش دارم و تو مثل بقیه نیستی و به این سادگیها کوتاه نمیای. ولی ای کاش مثل بقیه بودی .... دلم می خواد بپرم و بغلت کنم و آروم توی گوشت بگم ،مرسی از اینکه تا این حد به فکرمی،ممنون ، ولی به خدا ، لاک و پیله ای تو کار نیست تا من بخوام برم توش و کسی هم کاری به کارم نداشته باشه... د آخه تو چه می دونی! وقتی تو داری برام از اینکه باید بجنبم و لیاقت خیلی بیشتر از اینارو دارم ،میگی و هی میبافی و هی می بافی ،من دارم به این فکر می کنم که چطوری به این بازی زندگی ادامه بدم که بیشتر طول بکشه تا نشم یه داغ دیگه رو دل اینا!!! د آخه تو چه می دونی! وقتی می بینمت که ازم نا امید شدی ، اما نمی خوای باور کنی،موهامو می کشی و می گی تازگیا سر از کارات در نمیارم!چه مرگته ! و با لبخند من که مواجه می شی،حرصت میگیره و موهامو بیشتر میکشی،دلم واسه این حس خالصانت می سوزه... می خوام شروع کنم برات یکم توضیح بدم ،میگم ببین ، من که بمیرم و آدمایی که باهاشون ارتباط داشتم بمیرن ، اینگار که من اصلا به این دنیا نیومده بودم و کاری نکردم و این حالت ،خواسته ی من نیست! و تو دوباره شروع کنی به زل زدن تو چشام.... این روزا ،نفسام خیلی سنگین میزنه نازنین!بذار به کارای باقی موندم برسم ... سایه سایه ... سایه
پندارد بر آب و اثیر می راند منوچهر آتشی *امیر کبیر این روزها پر از التهاب است! این را بخوانید. چهارشنبه 19 اردیبهشت 1386 :: نویسنده : فریبا
آهای آدم ها ما را فریب دادند! نه یک روز ؛نه یک ماه؛ نه یک سال بلکه ۱۲ سال فریب ! آن هم در اوج فراگیری ؛ آن هم در اوج انسانیت و انسان بودن راه را اشتباه نشانمان دادند! راه دره را جای راه قله نشانمان دادند و مجبورمان کردند که در آن مسیر قدم برداریم! آه بر آن قدم های نحیف که اینگونه در روی سنگلاخ های راه دره تبدیل به قدم های سخت و زمخت شد! آن هم به سوی دره! در حالی که راه قله مملوء از گلزار و چمن زار بود! دوستان ؛همکلاس ها ۱۲ سال در گوشمان خواندند که انسان خوب؛والا؛مهم؛محترم؛عزیز؛گرامی کسی است که نمره ی ۲۰ بگیرد؛دختر/پسر خوب کسی است که تک تک درس هایش را ۲۰ شود و در آخر سال معدل ۲۰ بی آورد حال به هر قیمتی که شده! از له کردن دوست و رفیق بغل دستش گرفته تا متقلب شدن و دروغ گفتن و حیله کردن. افسوس و درد که بعد از ۲۰ سال از بهار زندگی ام تازه دریافتم که دختر خوب کسی است که آدم باشد! انسانیت داشته باشد؛صفات نیک داشته باشد؛دوستدار هم نوعانش باشدو عبد وبنده ی هیچ کس؛جزء پروردگارش نباشد! و رسالت هر دم و بازدممان چیزی جزءاین نیست. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ روز معلم را به تمام معلمانی که راه قله را نشانمان دادند تبریک می گویم روی نیمکتی در دانشگاه نشسته ام. به محیط اطرافم ، دقیقتر می شوم و دختر و پسرهایی که رد می شوند را نگاه می کنم . بعضی ها را می شناسم و هر از گاهی سلام می کنم و بعضی ها را هم نه. نمی دانم کجا خواندم یا شنیدم که دانشگاه یک قدم از جامعه جلوتر حرکت می کند. یعنی به راحتی می توانی بافت آینده ی جامعه را ، به نوعی در دانشگاه ببینی و یاد آوری آن جمله ، تنم را می لرزاند. خدای من ! چه برسر نسل ما آمده ! که در مقایسه با نسل قبل از خود ، اینقدر متفاوت شده ایم؟ از نوع لباس پوشیدن و ظاهر گرفته تا آنچه که مغز مارا پر کرده ! پدران ومادران ما ، چقدر با ما تفاوت داشتند و چقدر نسبت به جامعه شان ، احساس مسئولیت می کردند ، در حالیکه الان دیگر به ندرت رگه هایی از آن حس مسئولیت را می توانی پیدا کنی و کسی که در سرش اندیشه ای قابل و درخور داشته باشد. آن جمله ی شریعتی ، مدام در ذهنم تکرار می شود « هر کاری می کنند تا تو فکر نکنی...»*۱ گویا ماران روئیده یر اثر بوسه ی شیطان بر دوش ضحاک ، با شعور شده اند و فهمیده اند که حیله خورده اند و مغز یک انسان جوان و یک گوسفند را درهم ،به خوردشان می دهند و دیگر قانع نمی شوند! و ضحاک برای فرو نشستن دردش ،با ارزش ترین گوهر سرزمینش را،اندیشه و روح مغز جوانان کشورش را ، به ماران پیشکش می کند و آنها می بلعند.... این بار دیگر ،در میان این نسل نه فریدونی می بینم و نه کاوه ای که درفش کاویان را به دوش بکشد! نخواهیم که این سر نوشت محتوم ما باشد......
*۱ ـ کتاب یک جلوش تا بینهایت صفرها ، کتابی که به شدت دوستش می دارم و ۴ بار خریدمش و به دوستانم قرض دادم و آنها پس ندادند.دوستان رسم امانت را به جا بیاورید! *** نوای نی ! معذور دار ما را ! روزم تنها گودال فراموش شده ای از شب است كه از چشم كم سوی ماه پنهان مانده...
در مانده،گریزان،طلوع غروبی بی دغدغه را می خواهم... بگو به چی شک کنم !!!! به سرسره ی چینای چادر نمازت که آدمو تا خدا می بره ، یا خرمن وحشی موهات که به هیچ زبونی زیر حصار مقنعه ات بند نمیاد. بگو به چی شک کنم !؟ |
درباره وبلاگ
الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد.............. ____________________________________________________________________________ ************ *************************** *****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ****** مدیر وبلاگ : رها آرشیو وبلاگ
بهمن 1390
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آرشیو كل مطالب پیوندهای روزانه
چیزی نمانده است...
shivi PM 8:25 فراز مسند خورشید سرسو اكالیپتوس چشم سوم خورشید نیمه شب فرا تر از بودن در گلستانه انکیدو لحظه های کاغذی واگویه تا فراموشی نقشه ضد حوا من و نبات و زندگی سگی خلوت نشین علی کوچیکه عرفان،برابری،آزادی وبلاگ گروهی حوا تنها رفیق غم هم کلاسی نسل سومی یاور میهن آسمونی همه پیوندهای روزانه آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز : بازدید دیروز : بازدید این ماه : بازدید ماه قبل : تعداد نویسندگان : تعداد کل پست ها : آخرین بازدید : آخرین بروز رسانی : |
||